محمد اسماعیل ملزم شاعر توانا و نا آشنای افغانستان - ادبی
محمد اسماعيل ملزم
شاعر توانا ونا آشناي افغانستان
نویسنده: دكتور شمس الحق آريان فر
محمد اسماعيل ملزم شاعر توانايست كه به گونة بزرگاني چون مولوي سليم راغي، عصمت الله شرقي، مولوي خال محمد خسته، عارف چاه آبي، با همه توانايي و خرد وآفرينش هاي ادبي همچنان كم آشنا مانده است. شايد اين نبشته نخستين ياديست كه از ملزم و پدرش مفتون وپدركلانش حسرت، به عمل مي آيد.
محمد اسماعيل ملزم دريك خانواد دانشمند وادب پرور بدنيا آمد. پدرش ميرزا عبدالخاق مفتون وپدركلانش ميرزا عطا محمد حسرت از شاعران وانديشمندان تواناي افغاستان بودند. اين دانشيان، درزمان حيات خويش رهنماي معنوي وپيشواي ادبي محيط ومنطقه خويش بوده و در شمار بزرگان ادب افغانستان باادبا وشاعران مطرح كشور رابطه و مشاعره ها داشته اند.
ملزم درسال 1298 درشهرستان يا ولسوالي خان آباد ولايت قندوز بدنيا آمد. با ختم دوره تحصيل وحفظ قرآن شريف، تا سال 1333 در مقام هاي مختلف دولتي درمنطقه وولايت خويش مصروف كار بود. از سال 1333 تا 1367 عضو تفتيش، مدير عمومي تفتيش وسكرتر رياست تصدي سپين زر درولايت قندوز بود. ملزم با جمشيد شعله، عارف چاه آبي و عشقري انس و دوستي فراوان داشت چنانكه خود مي گويد:
تبديليم زكشم به شهر چياب شد
اندرمقام شعر ومكان سخنوران
بود آن زمان كه عارف نامي حيات داشت
آن پير نكته سنج و سخن فهم و نكته دان
جمشيد شعله بود و من وعشقري و او
آن خطه بود ما من اين چار شاعران
ملزم شرح حال منظومي دارد كه در آن از درد روزگار و از زاد گاه ومكان خود سخن گفته است. در آن شرح منظوم از درد روزگار مي نالد و چنين مي گويد:
هركه شود غره به علم وهنر
همچو من واله شود دربدر
طرفه بلائيست غم مفلسي
خاصه كه هم سلك شود بيكسي
مسكن اصلي من از مشرقيست
خاك من از پستي فطرت بريست
من نيم از سلك فرومايگان
دارم از اتباع خوانين نشان
گوهرم از بحر درخشان شرق
لعل گرانمايه ام از كار شرق
بلبل شرقيم زبستان جدا
طوطيم اما زنيستان جدا
از ملزم سه مجموعه شعري چاپ ناشده برجا مانده است كه شامل: قصايد، غزليات، رباعيات، هجويات ومطايبات مذكور مي باشد.
پلان كلان ملزم، ميرزا عطا محمدخان حسرت شاعر روزگار خود بود و ملزم مسلك شاعري را از پدر و باباي خويش به ارث برده است. ابياتي را به گونة نمونه از حسرت به خوانش مي گيريم:
زجام خنده، گردون ريخت آتش دركنار من
سمندر خفت درخاكستر اين خاكسار من
زند از بازگشت رفته گان صهباي حق موجي
فراموشانه گر دلبر خرامد برمزار من
عبدالخالق مفتون پدر ملزم نيز شاعر واديب بزرگ بود. اين ابيات از اوست.
حمد بيحد وقف ذات قل هوالله احد
مي سزد هردم كه گويم اوست الله الصمد
از از ل وي تا ابد قيوم و حي و قادر است
لم يلد و لم يولد است ولم يكن كفواً احد
من كجا مدحش توانم كرد با اين فكر پست
گفت او رامدح او سازم همانا هرچه هست
اينقدر گويم كه او حق ومحمد برحق است
اعتماد اين سخن در فهم و قيد مطلق است
اين قيصده حدود 100 بيت است كه به گونة نمونه چند بيت آن ذكر گرديد.
ملزم درآيينة شعر
محمد اسماعيل ملزم درهمه انواع شعر طبع آزمايي نموده است كه بيشترين محتوي آثارش را بعد از حمد ونعت، مضامين انتقادي وتنقيد از نابساماني هاي اجتماعي تشكيل مي دهد.
ديوان ملزم نزد خويشاوندانش: كريمه ملزم (شاعر) دختر ملزم و هارون راعون (شاعر) نواسه ملزم؛ به گونه قلمي موجود است. آنچه دراين نبشته مي خوانيد نگاهيست كه باجستجودر اين ديوان قلمي نگارش يافته است.
سردفتر ديوان ملزم اين ابيات است درحمد ذات بيچون:
ستايش بر آن خالق كارساز
كه ذاتش قديم است و هم بي نياز
مرتب ده نه فلك طاق طاق
مفرش كن چرخ سبعاً طباق
نعت پيامبر بزرگ اسلام:
بخشی ازمخمس نعتیه ملزم
اي ز توصيف رخت گل منفعل درگلستان
واي زحرف گيسويت سنبل خجل در بوستان
نرگس از رشك حديث چشم مستت سرگردان
مانده پا برگل زياد قامتت سروروان
قمريي آواره درفكر قدت كوكو زنان
اي رسول هاشمي اي رحمت اللعالمين
وايكه در روز جزا گردي شفيع المذنبين
جسم پاكت را خدا فرود ختم المرسلين
كس نديده ساية قدتو هرگز برزمين
زان سبب گشتي امام اندر صف پيغمبران
ملزم وشاعران
ملزم با اشعار شاعران طبع آزمايي هاي كرده است:
بهاريه سنايي با اين مطلع است!
آراست جهاندار دگر بار جها را
چون خلد برين كرد زمين را و زمان را
ملزم چنين سروده است:
آراست بهار از دم جان بخش جهان را
پيراست به آئين دگر كون ومكان را
مشاطه قدرت به زمين رنگ ديگر ريخت
فياض طبيعت طرب آموخت زمان را
بلبل به نوا خيزد وقمري به ترنم
آن غنچة گل جويد و اين سرو روان را
مشاعره ، اقتفا و پاسخ به اشعار شاعران
ملزم با ادباي همروزگارش درين زمينه ها، داد وستد شاعرانه داشته است. اقتفا واستقبال از اشعار لاهوتي، سيمين بهبهاني، پاسخ به شاه نياز پيرو وحدت الوجود، مشاعره با اسود، عصمت الله شرقي سمنگاني، قيوم جان گمنام، عبدالحكيم مژده، عبدالقدير بدخشي فرزند ميرزا مقصود دروازي، عبدالرزاق مضطر خلمي، فضلي، چشتي، ميرمحمد عثمان نالان، نمودهايست كه در ديوان قلمي ملزم جلب توجه مي كند.
لاهوتي گفته بود:
فقط سوز دلم را درجهان پروانه مي داند غمم را بلبلي كاواره شد از لانه مي داند
ملزم سروده است:
جهان را اهل دانش سربسر افسانه مي داند
دوام زندگي را بازي طفلانه مي داند
حريم كعبه اين جا عاشقان را كوي دلدارست
كه مستان خانقاه شيخ را ميخانه ميداند
ملزم شاعر اجتماعي است ودرد ملزم درد اجتماعي است كه او را نا آرام ساخته است. از اين روست كه در انتقاد ازمفاسد اجتماعي مي سرايد:
- سوز دل را عرضه دارد شعر موزونم به زور
راز پنهان را گشايد سطر مضمونم به زور
- چون سرو تا به باغ جهان سركشيده ام
ازجور چرخ شعبه راحت نديده ام
مفاسد جاري درجامعه را انگشت مي گذارد وبه زبان مردم مي گويد:
چوكي طلبي پول نداري برو بابا
هم خانم مقبول نداري برو بابا
آهنگ چپاول مكن آقاي ولسوال
يك ناظر نرغول نداري برو بابا
تفاوت طبقاتي از نگاه ملزم
درمحيط غربت زدة ملزم، اغنيا غرق عيش ونشاط بودند و غربا غرق ادبار، ملزم اين وضعيت را درسرودة «عربده اغنيا» تصوير نموده است:
ای زمستان اي خنك اي شدت سرما بيا
فرصت رنج غريب واحتياج ما بيا
منكه دارم چوب خشك و روغن زرد وقروت
برف را با ژاله گو اي بي خبر يكجا بيا
كرده ام شش گوسفند خانگي را لاندي
خواهي ارلاندي پلو يك شام بي پروا بيا
نفی ريا وتقلب
درمحيط ملزم صداقت وراستي خريدار ندارد وخدمت صادقانه را ارزشي نيست:
كاميابي از طريق حسن خدمت هست نيست
امتياز و قدر در راه صداقت هست نيست
شرط مي بندم كه بين صد تن از سرمايه دار
يك تن اهل بذل وانصاف ومروت هست نيست
# #
- آن سفله كه بس رند وقلاش است ببينيد
لغزنده ولولنده چوماش است ببينيد
- زير پا موتر سركار ندار داري
پشت سر نوكر جرار ندار داري
از رة اخذ و جر و مسلك لچ كردن خلق
پول وسرمايه سرشار نداري دار
در ره چور وچپال فن قاچاق بري
ياور و يار ومددگاري نداري داري
عاشقانه
دركنار دردهاي اجتماعي، ملزم احساس وعواطف عاشقانة خويش را نيز تبارز داده است.
درد عشقي درجگر دارم زدرمانم مپرس
گردباد آه مجنونم بيابانم مپرس
تا كه از جام محبت نوش كردم جرعة
خانه بردوش غزالانم زسامانم مپرس
## #
- اي نازنين من چقدر تند خوستي
واي شوخ چشم بدنبري زشت گوستي
- ماسر كوي ترا بهتر زمينو يافتيم
و اين دل گمكشته را زان حلقه مو يافتيم
محتسب بيهوده ما را جانب مسجد مخوان
زانكه ماخوش سجده گاهي طاق ابرو يافتيم
قسم عاشقانه
ملزم درتغزل هاي خويش، قسم عاشقانه يي دارد كه شنيدنيست:
قسم باعارض گلرنگ يارم
به لعل لبسرين رنگ نگارم
به رخسار سفيد سرخي اندود
قسم بر هردو چشم سرمه آلود
به ابروي كمان وضع پريروي
به آن مژگان كم رنگ سبكموي
به روي سينه پودر فشانش
به طوق گردن گوهر نشانش
به آن پيراهن پيش يخن باز
كه نگذشته ززانو دامنش باز
فميص سرخ وليمويي ونارنج
كه باشد آستينش تا به آرنج
به كيف حلقه هاي دود سيگار
كه بيرون مي طراود از لب يار
به دامن كوتهان موگشاده
به نيكو فيشنان صاف وساده
توجه به فلكلور
فلكلو رو استفاده از واژه ها و باور هاي مردمي اصليست كه ملزم به آن توجه داشته است:
اي به زلفان كشالت دل تلخم به گرو
توزپيشم به گريز و مه به دمبت لكتو
كي گمان داشتم ازچون توچنين رسم عجيب
وعده دادي به من دلشده و كردي خو
بيدلگرايي
توجه به بيدل درمحيط افغانستان از روزگار مهر دل خان مشرقي هميشه جاري بوده است. ملزم نيز به سروده هاي بيدل علايق فراوان داشته و از آن متأثر است.
صيد غربتم عمريست بسمل جدايي ها
مي برد قرار از دل ياد آشنايي ها
گه بياد جمعيت دل كند پريشاني
گه بخاطرم بار است بار بي نوايي ها
و اين هم نمودي از يك غزل ملزم كه به عنوان نمونه كلام ملزم تقديم ميگردد.
آغشته در ازل چو به مي، خاك و خشت ماست
ساقي بيار مي كه چنين سرنوشت ماست
يارب دمي به دهر نديدم فراغتي
تاكي به زير بار غم اين پشت زشت ماست
گاهي روم به مسجد وگاهي به ميكده
نفرين بل ما زكنشت وبهشت ماست
زاهد بما چه طعنه هر نيك و بدزني
دانم يقين كه مي دروم هرچه كشت ماست
ملزم شراب ولذت ومستي وچنگ وني
آنان زكف منه كه همين درسرشت ماست
رباعي به سبك خيام
ملزم در سرايش رباعيات، بيشتر ازهمه به خيام نظر دارد:
تا رفته زبر مونس ديرينة من صد شعله غم افروخته برسينة من
گردون به تمناي حسودان بگسست شيرازة جمعيت پارينة من
اي بي تو نه نوروز ونه عيد ونه برات واي بي تو بكام من چه حنظل چه نبات
بودي به حقيقت چو فلك سست ثبات سرگشته نموديم به ششماهه حيات
آن ناوك مژگان وكمان ابرو آن نرگس فتان وكمند گيسو
صد حيف كه ازگردش واژون سپهر ديدم كه بخاك تيره مي زد پهلو
اي كاش كه جاي نارميدن مي بود يازين سفرت زة رسيدن مي بود
اي كاش كه بعد چندماهت ززمين چون سبزه اميد بردميدن مي بود