دکترشمس الحق آریانفر

              شکوه زبان فارسی – دری              

در سروده های سرایشگران

 زبان جانمايه فرهنگ است، زبان، بودن يك ملت وشدن يك ملت است. مرگ ملت ها نه ازفساد وکساد اجتماعي، اقتصادي ونظامي كه از زوال زبان ملی آغاز مي گردد.

ازين روست كه در راستاي پاسداري از زبان هاي مادري، نظريه پردازان ديدگاههای مشخصی  ارائه كرده اند و يونسكو يكي از وظايف خود را حفظ زبان هاي مادري مليت ها، عنوان كرده است.

روزي در جهان بنام روز زبان تجليل مي گردد. و هدف آن اينست كه كشور ها و مليت متوجه زبان هاي مادري خود گردند و در پاسداري از آنها زمينه مهيا كنند.

عشق به زبان مادري، مانند عشق به محبوب، عشق به مادر، عشق به زندگي و عشق به خداست. گذشته از اين زبانهاي كه محمل علم و فرهنگ هاي گرانبار اند، علايق و محبت خردمندانه ملت را نيز به خويش جذب مينمايند. زبان فارسي – دري یا تاجیکی  اگر براي عده يي بنام زبان مادري ارجمند است در منطقه به حيث زبان فرهنگ، زبان علم و پيوند ملي و در جهان اسلام به عنوان زبان دوم اسلام مطرح است. از ين روست كه گويندگان اين زبان در كشور هاي مختلف عشق و علايق خود را صميمانه ابراز داشته واين زبان را ستوده اند. زبان فارسي دري نتنها براي گويندگان آن كه حتي براي خارجيان فارسي دان، شيرين و انساني بوده است.

            مي گويند ادوارابران نويسنده و محقق انگليسي كه تاريخ ادبيات ايران را  نوشته است و به زبان فارسي تسلط كامل داشت، وقتي با مستشرقي مواجه مي شد كه فارسي مي دانست، مي گفت: بيائيد فارسي گپ بزنيم كه انساني تر است.

اينك چند نمونه از سرود هاي شاعران را در افغانستان و تاجكستان ارائه مي نمايم كه در عشق و محبت زبان فارسي-دری یا تاجیکی  سرود شده است.

  عبدالقهار عاصي(افغانستان)

 پارسي

 گل نيست، ماه نيست، دل ماست پارسي

غوغاي كه ترنم درياست پارسي

از آفتاب، معجزه بردوش مي كشد

رو بر مراد و روي به فرداست پارسي

از شام تابه كاشغر از سيند تا خجن

آيينۀ دار عالم بالاست پارسي

تاريخ را و وثيقۀ سبز شكوه را

خون من و كلام مطلاست پارسي

روح بزرگ وطبل خراسانيان پاك

چتر شرف چراغ مسيحاست پارسي

تصوير راومغازله راوترانه را

جغرافياي معنوي ماست پارسي

سرسخت در حماسه و هموار درسرود

پيدا بود ازين، كه چه زيباست پارسي

بانگ سپيده، عرصۀ بيدارباش مرد

پيغمبر هنر، سخن راست پارسي

دنيا بگو مباش، بزرگي بگو برو

مارا فضيلتي است كه ماراست پارسي

###        #####      ####

 

 بخشي از مثنوي حيدري وجودي "درثناي فردوسي"                                

 

زباني كه بوي جان است

 

توآني كه از جان و دل كاستي  

زباني به زيبايي آراستي

زباني كه از برگ گل تازه تر

ز آواي بلبل پر آوازه تر

زباني كه از رنگ گلهاي آن

رسد در مشام بشر بوی جان

زباني پر از دانش وآگهي

كزو گشت فرهنگ مردم قوي

زباني كه روشنتر از گوهر است

زباني كه اينسان پيام آور است

ز دلها همه كينه بيرون كنيد

به مهر اندرين كشور افسون كنيد

بكوشيد خوبي بكار آوريد

چو ديديد سرما بهار آوريد

كلام تو جان است و جانت جهان

جهان تراشد سخن جاودان

هزار آفرين برروان توباد

به جان تو و بر زبان تو باد.

*************

  

عليشاه حكيمي هريواني

پارسي

 

سرو هميشه سبز دل آراست پارسي

باغ هزار فصل تمناست پارسي

عشق است ريشۀ وي و آزادگي ثمر

يعني سرود بلبل شیداست پارسي

جان هنر، روان ادب، همنواي علم

حسن لطيفه ها و مثل هاست پارسي

نازك تر از شميم گل و تيز تر زتيغ

تنها زبان معجزه آساست پارسي

اين قند راكه تحفه به بنگاله برده اند

در چين و شام انجمن آراست پارسي

گاهي به هند و گاه به بغداد جلوه كرد

امروزه نقل محفل دنياست پارسي

شير وشكر به گرد كلامش نمي رسد

آغشته با گلاب اوستاست پارسي

ايينه دار چشمۀ جوشان معرفت

زاينده رود، عاشق درياست پارسي

گفتا دري دگر بود و پارسي دگر

گويم كه اين مغالطه بيجاست پارسي

دنيا بگو مباش، بزرگي بگو برو

ماراهمين بس است كه از ماست پارسي

اين تاج افتخار خراسانيان ماست

برسر گذاشتيم كه زيباست پارسي

##      ####       ####

 

 

افسررهبین

چرا فارسي

 

شهد شنيدن بود، قند صدا فارسي

بوي شكر مي دهد، از سروپا فارسي

آي و بيافشان سخن از لب در دري

و، كه نشنيد چه خوش در دل ما فارسي

واژه به واژه در است، پوره زگوهر پر است

هم به نوا فارسي، هم به سرا فارسي

آيينه رودكي، زيب و فرفرخي

نزد خداوندگار، ناي و نوا فارسي

بستر شهنامه است، لنگرگهنامه است

شورش و هنگامه است، نام خدا فارسي

باده شيرازي است، آتش سربازي است

اندوه رند خدا، گم شده با فارسي

بر در ارد بيهشت، دلبر نوروزي ام

باسبد هفت سين،سفره گشا فارسي

هر چه كه پارينه اي، ناب و نگارينه اي

از طي باران و باد، چهره نما فارسي

برزده از بام بلخ، سرزده تا شام گنگ

دامنه گسترده اي، درهمه جا فارسي

پيرهن ننگ من، كاكل فرهنگ من

خانه خورشيد را، آب وهوا فارسي

تيغ تبارمني آكه بكارمني

دشمن دانش چغيد دري چرا فارسي

بس كه برآمد بلند؛ هيچ نيايد به بند

هر چه فرنكي كني، جسته رها فارسي

###          $$$$      #####

 

 

لايق شيرعلي

زبان گم كرده

 

هر كه دارد در جهان گم كرده يي

در زمين و در زمان گم كرده يي

اين نشان گم كرده يي و ديگري

خويشتن رابي نشان گم کرده يي

 

اين يكي بخت جوان گم كرده است

ديگري گنج روان گم كرده است

اين يكي گرنيم نان گم كرده است

ديگري نيم جهان گم كرده است

 

اين يكی جان و جگر گم كرده است

آن يكي شورو شرر گم كرده است

ان يكي گم كرده گر مال پدر

ديگري پند پدر گم كرده است

 

گر يكي بام و دري گم كرده است

ديگري نام و فري گم كرده است

آن زبان همدلي گم كرده است

اين زبان مادري گم كرده است

 

از تمام اين و آن گم كردگان

زشت روتر نيست در روي جهان

زان كه گم كرده زبان مادري

حرف گويد باتو باچندين زبان

 

باك ني، گر داوري گم كرده است

يا اميد سروري گم كرده است

زهر با دا شير مادر بركسي

كو زبان مادري گم كرده است

 

آن یكي قدر سخن گم كرده يي

ديگري باغ و چمن گم كرده يي

از زبان مادري گم كرده ليك

مي رسد روزي وطن گم كرده يي

 

***************

 

 

لايق شير علي شاعر تاجيك

 

مراتوزنده خواهي داشت

 

الاشعرعجم فردا مرا تو زنده خواهی داشت

الا شور دل دنيا مراتوزنده خواهي داشت

 به زير سنگ هاي ثابت و سيار گردون ها

 الاالبرز پابرجا مراتوزنده خواهي داشت

بسا شعر تر دنيا بود اندرلب دريا

الا شعر تر دريا مراتوزنده خواهي داشت

اگر لك لك دل پاكيم يك يك در دل خاكيم

الا فرش زعرش اولا مراتوزنده خواهي داشت

سخن پيدا و ناپيداي هر خلق سخن ساز است

الا پيدا و ناپيدا مراتوزنده خواهي داشت

الا ديوان حافظ حافظم باشي زهر مرگي

الا ديوان مولانا مراتوزنده خواهي داشت

##          ###           ####

 

 

 

مومن قناعت

نسيم فارسي

 

از خليج فارس مي آيد نسيم فارسي

ابراز شيراز مي ايد چو سيم فارسي

دُر از اين دريا نمي جويم چو دور افتاده است

از تگ دريا ته چشم يتيم فارسي

مي رسد از كشتي بشكسته شعر بي شكست

شعر هم بشكست باپند قديم فارسي

شیخ راسرمست ديدم يك شبي از بوي نفت

رفت با عطر كفن، عطر و شميم فارسي

 

##

 

 

مومن قناعت

زبان مادري

 

قند جويي ، پند جويي، اي جناب

هرچه ميجويي بجو

بي كران بحريست ، گوهر بي حساب

هرچه ميجويي ، بجو

فارسي گويي ، دري گويي ورا

هرچه ميگويي، بگو

لفظ شعر  ودلبري گويي ورا

هرچه ميگويي ، بگو

بهر من تنها زبان مادريست

همچو شير مادر است

بهر او تشبيه ديگر نيست، نيست

چون كه مهر مادر است

زين سبب چون شوخيهاي دلبرم

دوست ميدارم ورا !

چون نوازشهاي گرم مادرم

دوست ميدارم ورا !

%%%     $$$$$    #######

 

 

 

"كريم رحيم" تاجك

 

لفظ شيرين دري

 

اي زبان بلعمي و رودكي

 مهر تو پرورده ام از كودكي

شاهنامه با تو آب و رنگ يافت

در جهان، خلقم زتو فرهنگ يافت

ابن سينا در بخاراي كهن

كاشت در مرز "شفا" تخم سخن

با همين املاء نظامي زاده بود

برتو اي لفظ دري دل داده بود

كلك پرشور كمال اندر خجند

باتو انشا كرد اشعار بلند

مثل سعدي،جامي شيرين كلام

در معني سفت با عزم تمام

هي چه آهنگ گوارا مي دهي

انجمن رازيب وآرامي دهي

سبز بادا تا ابد دامان تو

اي مبارك باد اين دوران تو

تا به جان باشد رمق ياكه نفس

ما براي رونقت كوشيم وبس

 

##      ###

 

بازار صابر

 

بازار صابر شاعر تاجيك  مي گويد:  

 در دورۀ كمونيستي زبان تاجكي درحال قدغن بود.اوعشق و محبت خويش رادرپیوند بازبان تاجیکی چنين ابراز مي دارد

 

همچونام مادرش      

در زبان ودر دهانش ماند ماند

هر سخن باشير مادر                 

 سخت شد، در اسخوانش ماند ماند